آموخته ام که خداعشق است
وعشق تنهاخداست
آموخته ام که وقتی ناامیدمی شوم
خداباتمام عظمتش
عاشقانه انتظارمی کشد دوباره به رحمت او امیدوارشوم
آموخته ام اگرتاکنون به آنچه خواستم نرسیدم
خدابرایم بهترش رادرنظرگرفته
آموخته ام که زندگی دشواراست
ولی من ازاوسخت ترم…
دیشب و یادته خدا؟!
دعای بدی در حقش کردم و
الآن
مستجاب شده...
به قدری که استحقاق شو داری شکر....خدای خوبم ممنون.
اگه دیرتر مستجاب میشد فقط خودمو خودت میدونیم چی میشد...
قرار نیست همیشه کسی زنگ خانه ای را بزند
و خبر مرگ عزیزی را بدهد !!!
قرار نیست همیشه یکی تلفن بزند و بگوید فلانی تمام کرد ...
گاهی کسی بر اثر یک حادثه ،
بر اثر یک دوست داشته نشدن ،
بر اثر شنیدن یک جمله ،
چنان ساده و آرام ،
چنان فجیع و غریبانه ، تکه تکه میشود و جان می دهد که حتی خودش هم جرات بازگو کردناش را ندارد !
می آید ،
مینشیند کنارت ، نفس میکشد ، نگاهت میکند ،
اما زنده نیست !!!
مرده است و فقط نمیداند چگونه باید این خبر را به دیگران بدهد تا باور کنند و نترسند !
مهدی صادقی
برزخ میدونین چیه؟ الان وسطشم...دلم میخواد حرف بزنم ولی نمیتونم...بخدا نمیتونم.
دلم میخواد بگم که چه خواسته ای دارم ولی میترسم نذارن...اگرم نگم نمیدونم بعداز
مرگم چی کار میکنن!
کلافه ام کلافه
خدایا !
یه راه پیش پام بذار...!
آنقدر در تــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو غــرق شـــده ام..
که از تلاقـــى نگاهـــم بادیگرى
احســـاس خیانــت میـــکنم!!
تقریبا یه ساعتی میشه رسیدم...عالی بود سفر.
تو راه برگشت یه عالمه بارون و تگرگ و یکمی هم
برف بارید.
واقعا بهم خوش گذشت ...یعنی عالی بوووود:)
بستگی به نظر بعضیا داره :(
ولی میدونم بهم خوش میگذره...چون با بابام میرم..یعنی آخر عشق و حال.
دلتنگیم هست ولی بذار تنگ بشه این دل تا بیشتر دوسم داشته باشه.
سال پیش همین موقع ها من حالم خوب نبود ولی الآن دارم راحت زندگی
میکنم و خوشحالم و همه شو مدیون خدام.
خدا سه گرینه دارد:
آری
باشه ولی الان نه
من پیشنهاد بهتری برایت دارم فقط کمی صبور باش...
سلام دوستای گلم
باید منو ببخشین...نمیدونم مشکل از سیستم منه یا باز بلاگفا مشکلی داره
چون من نمیتونم نظربذارم تو هیچ وبی:(
واقعا شرمنده ام...حق با شماست iهرچی بگین...واقعا ببخشید سعی میکنم
به محض حل شدن این مشکل بیام :)
خوش باشین :)

حذفه...حتی شمادوست عزیز!
ماندگارترین دیالوگ های تاریخ سینما
"سریال تولدی دیگر"
شوکت(مادر):تو پیشونی من چی می بینی
جعفر(پسر):آخه من چی بگم
شوکت:بگو چی می بینی
جعفر:وقتی بهشت زیره پاته وای به حال پیشونیت...
به افتخار همه ی مامانای گل بزن لایکو
خییییییییییییییییلی دلم برات تنگ شده
از الان برید آویزونش شیدکه شمارم ببره...غلط کردم میدونید چیه؟عاقا من غلط
کردم....بریدم به خدا...از بس صبحونه ناهار شام درست کردم.تازه اگه مثل من
یه نمور وسواسی باشید وهی این یخچال فلک زده رو سرتا پاشو بشورید که از پا
درمیاین.یخچالم در میاد...به خدا! دیگه کم مونده زبون باز کنه بگه ولم کن دیگه:))
امروز صبح بیدار شدم دیدم ....صبح منطور6:30ها...پاهام درد میکنه درحد فلج شدن
یه جیغی کشیدم که بابام زودی اومد بالا سرم که چی شده باباجان.....گریه کردم :
بابا دیگه پا ندارم...یه لحظه موند چی گفتم به خودش اومد پتورو زد کنار پاهامو دید:(
مسخره زهره ام ترکید :[ گذاشت رفت...باباه ما داریم؟یعنی میدید پا ندارم بهتر بود؟!
هیچی دیگه به توصیه ام عمل کنید....از من گفتن از شمام انشاء الله شنیدن

چندروزه مجید دلبندم میبینم ...یاد دوران بچگیم افتادم. عاشقش بودم ...:))
دیوونه ی جمله هاییم که از هر دوکلمه اش یکیش اشتباه بود :]
صبح رفت مسافرت...از الان که تقریبا شش ساعت از رفتنش میگذره
دلم تنگ شده براش...بدجور!
قبل رفتن کلی سفارش کرد که یکی شم یادم نیس:|
بیاد ببینه انجام نشه دستوراش....الفاتحه:)
کنارا میچرخیدم که حس کردم یه چیزی رو دستم داره حرکت میکنه
....بگو خب!
نگاه کردم دیدم یه زنبوره...دستمو آروم تکون دادم بلکه بپره که دیدم
نخیر...بچه پرو نمیره با دستمال گرفتم دستمالو پیچیدم بهش...انداختم
سطل زباله...درحین پیچیدنش تو دستم یه سوزش کوچیک حس کردم.
الان از همون موقع حالم یه جوریه...دارم آتیش میگیرم تو تب...اصلا جون
ندارم بلندشم برم دکتر.
جان خودم هزار تا آرزو...نه بیشتر دارم...دعاکنین جوون مرگ نشم یه وقت.
در ساحل کنار دریا ایستاده ای ,
هوای سرد ,
صدای موج
انتظار انتظار انتظار
… … به خودت می آیی ,
یادت می آید دیگر نه کسی است که از پشت بغلش کنی ,
نه شانه هایی که با دستانت آن را بگیری ,
نه صدای که قشنگ تر از صدای دریا باشد
اسم این تنهایی است
انقد رقصیدم دارم میمیرم...چشم بسی از مهمان ها را از کاسه
به در کردم...:)
خیلی خوشحال بود راضیه ...ولی خب یکمم اضطراب داشت.
امروز اصلا صبحونه و ناهار نخوردم....یعنی وقت نکردم...راضیه
که از دیشب چیزی نخورده بود...داشت غش میکرد...از وقتیم
که اومدم دارم کار میکنم...مثل خود کزت...مهمون هوار شده
سرمون....خب خسته ام یعنی درحال مرگم...:)
حالم بهتره...سرگیجه ام کم شده....درکل خوبم.
دیروز عقد"راضیه"بود...سرسفره عقد اضطراب داشت.
باهاش حرف زدم ...راهنماییش کردم آروم شد...یکمی
بالاخره بله رو گفت .جمعه ی دیگه جشن عقدشونه:)
چشمام سیاهی میرفت ولی هرجور شده نذاشتم کسی
بفهمه!
بعد عید فطر میرم ببینم دکترم چی میگه.
برای نگرانی هاتون ممنون به خدا قصد نگران کردن کسی و
نداشتم....حالم خوب نیس نمیتونم زیاد بیام نت وکامنت بذارم
ببخشین منو....عیدهمگی مبارک....![]()
وای که چی کشیدم تا یه لبخند بزنم تا شک نکنه!
میدونم اگه بفهمه دائما نگران خواهد بود...همه اش دلش
شورمیزنه که چه بلایی سرم اومده!؟
دنبال کارامم....و منتظر
خدایا !
برگشتم به چندماه قبل.
خدایا چی شده؟